|
قانون پولي و بانكي كشور - 1351
قانون پولي و بانكي كشور |+| نگارش؛ پويان نوايي - چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 1:32 آييننامه تسهيلات اعطايي بانكي
آييننامه تسهيلات اعطايي بانكي 14/10/1362 آييننامه تسهيلات اعطايي بانكي
http://tarh.majlis.ir/?SearchRules
|+| نگارش؛ پويان نوايي - سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 22:5 قانون عمليات بانكي بدون ربا
قانون عمليات بانكي بدون ربا (بهره) |+| نگارش؛ پويان نوايي - سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 21:55 پاییز در بلاگفا
چقدر پاک کردم . . . چقدر نوشتم . . . . . . چقدر نوشتم . . . چقدر پاک کردم . . . . . . آمده بودم یگوبم : سلام ! . . . |+| نگارش؛ پويان نوايي - جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 17:42 تائو . . .
... گنجشک ها با تو دوستند
تو با کدام زبان حرف می زنی ؟ گزینش : رها |+| نگارش؛ پويان نوايي - دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 13:42
پرواز خيال - رضاشهره نوايي - روستاي پس قلعه - پاييز۸۴ |+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 17:27 از دفتر قدیمی . . . چیزی شبیه شعر . . .
نشسته روی آه من سرشک دل سیاه من چرا ؟ چرا ؟سحر نشد شب سياه آه من ؟ سراسر آتشم ولي در اين نبرد برف و شب نشسته يخ خموش و خوش سراسر نگاه من . . . زمين چه خسته مي تپد زمان چه سرد و بي صدا شكار كرده گوييا . . . سكوت شب پگاه من . . . فسون اين فسانه را سراب عقل مي تند : نگاه من به راه او . . . نگاه او به راه من . . . . . . ببين كه عقل غافلان چه لاف عشق مي زند ! بسوز جان پناه تن . . . بساز سر پناه من . . . رضا شهره نوایی ( پویان ) - تهران - بهار۱۳۷۳ |+| نگارش؛ پويان نوايي - پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 1:1 گاهي به آسمان نگاه كن . . .
از كوچه باغ خيالم كه مي گذري گاهي به آسمان نگاه كن . . . تا امروز هزار بغض ابر پاره را نذر ديدار الهه ي ديدار كرده ام تا فردا باران را ديدار كنيم . . .
|+| نگارش؛ پويان نوايي - پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 17:59 يلدا
يلدا كنار نام « تو » يعني « طلوع » را چيدن
بر زمهرير باغ تماشا شرار پاشيدن . . . سي سال ناكسانه مرا تا به صبح « حد » مي زد « تنها » به جرم يك صفت از داديار دزديدن ! پاييز ۸۵- تهران |+| نگارش؛ پويان نوايي - جمعه یکم دی 1385 ساعت 14:1 تا صبح راهی نیست .. .
من از نگاه خيره ي مهتاب
هنگام چيدمان هيمه هاي « منزلگاه » مي ترسم !
همراه !
پاپوش آبديده بياور!
قسم به شعله شعله نگاهت تا صبح راهي نيست . .
کوتاه مثل سلام - بخش دوم - پویان نوایی - پایییژ ۸۵ |+| نگارش؛ پويان نوايي - جمعه یکم دی 1385 ساعت 13:51 باغچه
دلتنگي هاي باغچه شرمندگي هاي من . . . تعطيلات . . . دست هاي « بي تو » ي من مشام « بي تو » ی باغچه
تشنه و بي شكيب : من . . . باغچه . . . پاییز ۸۵- آمل
|+| نگارش؛ پويان نوايي - جمعه یکم دی 1385 ساعت 13:45 یک آسمان . . . پر از هوای تو !
آسمان بودنم قبول . . . حرفي نيست ! من تا طلوع رازواره ي تو با گرم ترين بخش وجودت وجود خواهم داشت ! بانوي مشرقي ! هواي توست . . . كيمياي خيالت كه از خيال خالي يك هيچ يك آسمان دل آشفته پرورده است . . . بانوي مشرقي ! من بي « هواي خيالت » چه نام خواهم داشت ؟
کوتاه مثل سلام - بخش دوم - پویان نوایی - پاییز ۱۳۸۵ |+| نگارش؛ پويان نوايي - جمعه یکم دی 1385 ساعت 13:22 چشم به چشم
دیگر کنارم " خیال " تو نیست ... عین جوهر دیگر کنارم خیال تو نیست
عین جوهر ! «محمد حقوقی» |+| نگارش؛ پويان نوايي - یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 16:47 باغ پلنگان
واپسین کلاغ پسینگاهم از آن بامباغ سبز برخاست دیگر تنها ماه بود تن هایی که رفته رفته همسايه می شدیم
. . .
«محمد حقوقي» |+| نگارش؛ پويان نوايي - یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 16:5 جاوداني
من تكثير غربت ابر در ناكجاي وسعت خاموش آسمان غروبم . . . كجاست هور ؟ . . . آه ! اي خلوص مجسم ! مرا به ميهماني تقسيم جاوداني بر ! پويان نوايي –- آمل – پاييز 85 |+| نگارش؛ پويان نوايي - یکشنبه هفتم آبان 1385 ساعت 7:57 بی بهانه
تنها صداي شكستن گناه خانه ي كوچكم است ! باز بي بهانه استخوان هاي سكوتم را چكانده اند . . . تهران - پاييز 1385
|+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه بیست و دوم مهر 1385 ساعت 12:46 سایه
سايه اي بيش نمي شد بود ميان راه و اين همه من ميان من و اين همه راه ... جزاين كه از آغاز تا پايان نهال نارس ترديد هاي تو را ميانه هاي اين همه راه ميان بر به واژه واژه ي « موهوم » اين همه « رشك » به سايه سايه ي پر سوز اين همه « حيف » به لحظه لحظه ي پر شور اين همه « كاش » . . . به چينه چينه ي «پرچين» و «اين همه فصل» . . . بدل نمي كردند . . . تهران - پاييز 1385 |+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه هشتم مهر 1385 ساعت 2:36 ابرم ولی . . .
اشکم . . . ولی ببین : از آسمان تبم رویای باور رویام می چکد . . . ابرم . . . ولی ببین : از هر نگاه شبم چشمم به جای من از بام می چکد . . . تهران - شهریور ۸۵ |+| نگارش؛ پويان نوايي - یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 11:36 طلوع
دلتنگ یک طلوع بی زمزمه بودیم من و طلوع و گوشی سامسونگ ... نقطه هايي كه يك مثلث كورند و نصف قاعده در ارتفاع تمام سطح غربتشان نیست ! ........................................................................................ و من همين فردا يك بوسه از سكوت سرد فاصله خواهم چيد و با گزاره ي مجبور « اين همه راه » وداع خواهم گفت ! ......................................................................................... آنگاه بي ترديد در امتداد دو ضلع و زاویه ی بین از زمهریر هندسه آرام عبور خواهم كرد ... و در طلوع گرم يك زمزمه يك سلام آغاز خواهم شد . . . تهران - شهریور ۱۳۸۵
|+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 0:38 از دفتر قديمي چیزی شبیه شعر ...
نشسته روی آه من سرشک دل سیاه من چرا ؟ چرا ؟ سحر نشد شب سياه آه من سراسر آتشم ولي در اين نبرد برف و شب نشسته يخ خموش و خوش ، سراسر نگاه من زمين چه خسته مي تپد ، زمان چه سرد و بي صدا شكار كرده گوييا . . . سكوت شب ، پگاه من . . . فسون اين فسانه را سراب عقل مي تند نگاه من به راه او... نگاه او به راه من بسوز خانقاه تن . . . بساز سر پناه من . . . تهران - بهار۱۳۷۳ |+| نگارش؛ پويان نوايي - سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 22:10 قصه ی بادبادک و باد
به کدام قصه بگویم ؟ از كودكانه هاي تب آلود باد بادك و باد .. نخ هاي فاصله انگشت هاي خوشبخت مرا تا آسمان رقص تو پاشويه مي كنند ... من با کلاف یاد تو همراه خواهم شد نگاه خواهم کرد کلاف خواهم شد
. . . آه ! آئوراي سرنوشت ! وقتی مرا به ناکجای این گستره می خوانی پاپوش دل شكسته ي زار زار مرا به آز فتح سرزمين رسيدن ، هزار پاره مخواه ! با تو ام ! باد دورادست ! کوتاهی حصار همسایه بهانه ای برای پریدن نیست ! پس زخمی ام مخواه نامهربان مباش . . .
پ . نوایی - تهران - تابستان ۱۳۸۵
|+| نگارش؛ پويان نوايي - سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 20:0 PLEASURE
آروم ، ضامنشو چرخوندم ! بد مصب چقدم سفت بود! بعدش . . . شستمو آروووم لغزوندم طرف ماشه ! سر خورد و چرخ و چرخ . . . چرخيد و بعد . . . يه هو گير كرد ! يعني چي بود ؟ نمي دونم. . . ولي زورش بهم نرسيد . يه كم تكون خورد . فكر كنم فهميدم كه رفت پايين ! حالا یعنی چي ميشه ؟ آتيش ! واي خداجون ! آتي ...............ش !
هركار مي كردم ، هيچ كار نمي تونستم بكنم ! فقط مي تونستم چشم ازش برندارم ! همين ! . . . یعنی چي كار باس مي كردم ؟ نمي دونم يادم نمياد فقط یادمه صورتم زرد شده بود ! زرد آتيشي ! گردنمو يه كم گرفتم عقب بعد. . . اون اتفاق افتاد ! . . . چند دقيقه بعد هر چي بود سوخته بود دود غليظشو مي ديدم آروم آروم داشت كل خونه رو بر مي داشت . . . . حالا ديگه همش تموم شده و رفته پي كارش ! باورش آسون نيست ! يعني ميتونم دوام بيارم ؟ نمي دونم ! ممكنه بتونم سعيمو بكنم ! . . . راستي ! يعني چقدر ديگه مونده به صبح ؟ نشستم پشت ميز هركار ميكنم نمي تونم چشم از پاکتش بردارم ! خدا كنه يه نخ ديگه ازش مونده باشه ! |+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 2:2 مزرعه آفتابگردان
ابر
سکوت سرد مزرعه را می پژمرد ... خاک بغض زخمی ریشه های مرا مادرانه در خود می ریخت ... آفتابگردان ها بی وضوی آفتاب در حسرت قنوت تیمم را به خاک می نشستند ... و من محراب پشت ابر را به انتظار نشسته بودم ... ای کاش چیزی بود ... تهران - ارديبهشت ۱۳۸۵ |+| نگارش؛ پويان نوايي - سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 20:10 آمد و با سحر یک لبخند خوابم کرد و رفت
انگار همين ديروز بود ! امشب شونزده ساله ميشدم . درست در نيمه راه « اكنون » ! انگار اين « اكنون » لعنتي ، هنوز هم ، خيال ساده ي« يك لحظه احساس به سامان رسيدن رو» هر روز ، هر ثانيه بين من و زور گير بي چشم و رويي به اسم « زمان » تقسيم مي كنه و اي واي ! اي واي كه اون چاقوي عجيب و غريبي كه هميشه همراهشه ، اصولا براي تقسيم كردن آفريده نشده ! چه برسه به عادلانه تقسيم كردن . . . راستي ، اينجا تو اولين صفحه از دفتر شو نزده سالگيم يه قطعه هست كه اونو بي هيچ تغييري براتون مي خونم : در ضمن يادتون باشه وقتي من تو سي سالگي شاعر نيستم ، از چهارده پونزده سال قبلم، انتظار يه شعر درست و حسابي نميشه داشت . ميشه ؟ افسون افسانه آمد و با سحر يك لبخند خوابم كرد و رفت چيزكي از سينه پر زد در طنابم كرد و رفت
آمد و با تيري از آتش نگاهم را شكافت
شعله در امواج اشكم زد كبابم كرد و رفت
آمد و افسوني از افسانه بر پا كرد و بعد خوني از افيون افسون دركتابم كرد و رفت . . .
« پويان نوايي ، آمل ، خرداد 1370 »
|+| نگارش؛ پويان نوايي - دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 23:22 مجبور نباش
مجبور نباش !
اختیار چیزیه که به قیمت هبوط به دست آوردیم ! پویان نوایی |+| نگارش؛ پويان نوايي - دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 20:13 هور همیشه
بتاب ! هور هميشه ! در بي فروغ غربت هر واژه مثل نگاه شعله آفرينش عشق . . .
اي هرچه چشم من و خانه بي تو زمهرير در من طلوع كن ! |+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 2:24 طلوع بي زمزمه
دلتنگ يك طلوع بي زمزمه بوديم من و طلوع و گوشي سامسونگ ! نقطه هايي كه يك مثلث كورند و نصف قاعده در ارتفاع تمام سطح غربتشان نيست ! |+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 2:20 صداي پاي شب
صداي پاي شب وقتي دست سرد مه پشت كوه ها توي دستاي مهربونشه صداي باد وقتي بغض بارون تو گلوشه . . . « تو » وقتي كه جريان داري در لحظه ها : زندگي ! «رها»
|+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 2:18 زلال غریب
آي با تو ام ! زلال غريب روز هاي رود گل آلود بي ماهي ! تو از كدام كوه دامنه جاري شدي ؟ كدام ؟ كه من سراسر اقلیم بردباران را هزار مرتبه بي توشه هزار مرثيه بي مويه بي اميد خون آلود
پي يك سنگريزه در كف رود مي گشتم و نبود!
|+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 2:16 اولین ستاره
عصر جمعه اگر دلگيرم كرد ملالي نيست . . . غروب جمعه وقت خوبي براي گير دل شدن است !
باز هم ملالي نيست...
اولين ستاره را كه ديدم اعتراف مي كنم : جز دوري تو !
« رها » |+| نگارش؛ پويان نوايي - شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 1:56 |
|

